آريا موهاش را كوتاه كوتاه ه ه ه ه كرده !!!
اولین روز زندگی من توی بیمارستان
چقدر پف داشتی پسر خوشکل مامانی... ...
حرف های مادرانه
به نام خالق پسرم و تمام نی نی های دنیا از آن روز زیبای بهاری که یک کاغذ کوچک خبر از شروع یک زندگی بزرگ را داد و منو همسر عزیزم فهمیدیم که زندگی عاشقانه مان به زودی ثمری زیبا به جای خواهد گذاشت ؛ تا آن روزهایی که گاهی با شیطنتهات مارو می ترساندی یا شاد می کردی و یا می خنداندی وتا این روزهاکه حضور زیبایت باعث گرمی بیشتر و بیشتر زندگی عاشقانه من و پدرت شده .... آن چیزی که بیش از پیش در کنار خود احساس می کنم ودر تمام لحظه ها بهش احتیاج دارم نامیست ، نوریست ، عشقیست به نام خدا پسرم در منشور زندگی در پرتو طیفهای شادی و غم آنچه را که در کنار خود احساس می کنی و آنچه را که نیاز داری به آن متوسل شوی خدا بدان، و آگاه باش ز...
خاطرات اولين روزها
پسر گل ماماني روزهاي اول زندگيش همش خواب بود ولي به جاش شبا تا دلتون بخواد بيدار بود و همين باعث ميشد ماماني روزا تا ساعت يك بعداز ظهر بخوابم . البته مامان بزرگ نازنينش هم شبا كلي بيداري مي كشيد و تا دوازده روزگي زحمت اصلي گردن مامان بزرگي بود . همه ميگفتن بايد قبل از يك و نيم ماهكي ختنه بشه و ما علي رغم ميل باطني آريا را بيست و پنج روزگي به قول دكتر اميني مسلمون كرديم . بچم اون شب خيلي اذيت شد و من تا صبح نخوابيم ، مبادا پسر گلم خونريزي داشته باشه ولي طي روزهاي بعد بهتر شد . كوچولوي مامان از همون نوزادي چيزاي قلابي را دوست نداشت و پستونكش را با نوك زبونش مينداخت بيرون ، ولي خدا را شكر شيشه خوب مي خورد و ما شبهايي كه اذيت مي...
نویسنده :
طیبه توکلی
8:30
براي تو مي نويسم
آغاز چهار دست و پا راه رفتن
پسر ناز ماماني چند روزي هست كه ياد گرفته چهاردست و پا راه بره ، يعني حدود هشت ماهگي ، قبل از اين جرات نمي كرد از اتاقش بياد بيرون ولي حالا حسابي براي خودش جولان مي ده و همه خونه را مي گرده من هم خيلي خوشحالم چون حالا خودش ميتونه بياد پيشم... ...
خواب ناز آریا
روز اسباب كشي آريا جون خونه خاله سميه بود . قوربونش برم اينقدر بي تابي كرده بود كه عمو جلال مجبور شده بود بيارتش پيشم ... طفلي توي راه خوابش برده بود . ...
نویسنده :
طیبه توکلی
11:22
پسر مامانی اینجا تازه یه ذره بزرگ شده...
اتاق آریا قبل از تولد
این اتاق آریا قبل از تولدش که با مامان بزرگش و خاله جونش براش آماده کردیم ... ...
نویسنده :
طیبه توکلی
11:16










